مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
28
زينت المجالس ( فارسى )
از آنزر برداشته به من دهى تا من در سوگند خود خيانت نكرده و مراد تو حاصل آيد فضيل بخانهء يهود درآمده از همانجا كه نشان داده بود زر برداشته به يهود داد و چون آن حالت مشاهده نمود جحود او با قرار مبدل گشت و گفت كلمه توحيد بر من عرض كن كه من صفت امت محمد در تورات خواندهام كه هركه از ايشان بصدق دل توبه نمايد خداوند عز و علا براى او خاك زر گرداند و در زير بساط من بجز خاك نبود خواستم تا ترا امتحان كنم خداوند قدير خاك از براى تو زر گردانيد مرا حقيقت آن معلوم گشت بعد از اين كار انكار محض شقاوت است و ديگرى ازين طايفه عاليشأن ابو محفوظ معروف الكرخى ابن فيروز بود كه از مشايخ كبار بود و مدفون در بغداد است و خاك او ترياق مجربست و محل رواشدن حاجات و او موالى ابو الحسن على بن موسى الرضا عليه التحية و الثنا شده ايمان آورده گويند پدر و مادر معروف ترسا بودند و به غير از معروف فرزندى نداشتند او را نزد معلمى فرستادند كه انجيل بياموزد مؤدب با او گفت بگو « ثالث ثلاثة » يعنى خدا سه است معروف گفت « بل هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ » معلم او را درلت كشيد معروف از دبستان فرار نموده به خدمت امام رضا رفته ايمان آورد و در سلك عتبه عالى انتظام يافته مهمات او روى در ترقى نهاد پس معروف روزى براى صلهء رحم بدر خانهء پدر و مادر رفت و حلقه بر در زده گفتند كيستى گفت معروفم و در آنمدت كه معروف از ايشان مفارقت نموده بود مادر و پدرش در فراق او نالهوزارى ميكردند و ميگفتند كاشكى معروف بازآيد و بر هر دين كه او اختيار كرده ما نيز درآئيم و چون معروفرا ديدند پرسيدند كه بر چه دينى گفت دين اسلام مادر و پدرش على الفور اسلام آوردند و متابعت او نمودند و ديگرى از علماى حقيقت و مشايخ طريقت ابو الحسن سريست كه خال شيخ جنيد بغدادى و استاد او و شاگرد معروف كرخى از او منقولست كه گفت من در اوايل حال بخريد و فروخت مشغول بودم و دكانى داشتم روزى بدر دكان من آمد و يتيمى را با خود بياورد و گفت اى سرى اين يتيم را بپوشان سرى گويد بىتوقف آن يتيم را جامه كردم معروف خوشحال شده فرمود خداوندا دل او را از دنيا سرد گردان و او را از اين مشغولى بيحاصل فراغتى روزى كن سرى گويد چون نماز شام از دكان برخواستم اموال روى زمين درنظر همت من از برگ گاهى كمتر مينمود جنيد گويد روزى پيش او رفتم ويرا گريان يافتم پرسيدم كه چرا ميگرئى گفت دوش دخترك من نزد